Thursday, November 1, 2012

چهل تکه

سرد است و شب دراز
سرد است سرد
تکه از نامه ات را به تکه ای از صدایت می دوزم
تکه ای از نگاهت را به جای پایت
تکه ای از خیالت را به تنهاییم
هوا سرد است و لحاف چهل تکه ای برای دست های خالی ام می دوزم
تکه ای از نبودنت را به دلتنگی ام
تکه ای از خیالت را به تنهاییم

Monday, October 29, 2012

قصه



می گی بنویس
داستان هایی رو که از زندگیت می گی  بنویس
برات می گم غش غش می خندی
آب و تابش رو زیاد می کنم که بیشتر بخندی
دوست دارم نگاهت کنم
 گوشه چشمات که وقت خندیدن چین می خوره
به سرت که وقت خنده به عقب می بری
به صدای قهقه ات
برات می گم و می بینم نگاهت خیس می شه
نگاه تو خیس می شه وتمام پهنای صورت من
هنوز یادآوری گذشته برام دردناکه
...
هر روز قصه زندگی رو کوتاه تر می کنم که دردش کمتر بشه
هر روز یه جاییش رو قیچی می کنم که کمتر اشکم رو در بیاره
هر روز یه جاییش رو از تو دفترم می کنم مچاله می کنم
سر و ته ش رو می زنم
ولی باز اشکم رو در می یاره
کاش می شد جاهای خیسش رو در آورد
کاش می شد فقط خنده داراش رو نگه داشت
کاش می شد فقط صدای قهقه تو گوشهامو پر کنه
کاش فقط گوشه چشمات برای خندیدن چین می خورد

Thursday, October 11, 2012

ترس و خوشی

هنوز هم شاد نیستم
آنقدر شاد نبوده ام که فکر می کنم شادی از روز نخست برای من زاده نشده است
آنقدر از شادی به دور بوده ام که گاهی فکر می کنم مزه اش گس است
 گس گس
آنقدر گس که برای یک لبخند کوچک نمی توانم گوشه لبهایم را بالا بکشم
شاد نیستم اما  ولی انگار کمتر می ترسم
آنقدر کمتر که نمی خواهم برگردم

Wednesday, October 10, 2012

خالی

نوشتنم نمی یاد
هزار فکر گره خورده تو کله ام کلاف شده
سر هر کدوم رو می کشم
به صدتا گره می خوره و گوله می شه
هزار فکر کرک و گوله تو سرم سنگینی می کنه
اما
نوشتنم نمی یاد

نیستی

تو نبودی
در تمام اشک های یخ زده ام، لرزیدن های دست و دلم
در تمام صدای خش خش برگ های پاییزی
در تمام رد پاهای گم شده
در تمام این سال های دور
در تمام این خوشی های جرقه ای
تو نبودی
...
به انتظارت نشستم
شاید منتظر زاده شدم
قامتت را خیال کردم
لحظه لحظه آمدنت را دنبال کردم
و نیامدی
...
می دانم نمی آیی
می دانم قرار نبود بیایی
ولی احمقانه باز منتظر آمدنت هستم
و می دانم نمی آیی چون نبودی
هیچوقت نبودی

Thursday, October 4, 2012

بو



همه آدم ها بوی خداحافظی می دهند
کسی برای ماندن نیامده است
همه رهگذرند
کسی ریشه نمی دواند
کسی در کنار ساحل تو لنگر نمی افکند
...
بوسه ها بوی بازار ماهی فروش ها
دست ها بوی گس خرمالو
و چشم ها بوی نان شب مانده
...
همه آدم ها بوی خداحافظی می دهند

Monday, September 17, 2012

تو

چشمانم را که می بندم ، می آیی
صدای گام هایت را می شناسم
با چشمانی بسته می بینمت
تو از گذشته های من می آیی
از آن دورها
...
نیا مده بودی که بمانی
آمدی نقشی بر خاطراتم بکشی و بروی
آمدی جوانی من را در قاب بگیری و با خود ببری
...
به نیم نگاهی آمده بودی و رفتی
در گذشته من گم شدی
با تو جوانیم گم شد
سر خوشی ام
سبکبالیم
و جوانیم
...
صدای تو را گم کردم
نگاهت را 
صدای پایت را 
و 
 در همهمه دنیا گم شدم
...
روزی که تو رفتی باد می آمد و
بوی درختان تبر زده را بر سرم می ریخت
روزی که تو رفتی باد مرا برد
شاید هم تو را
...
در میانه راه بانوی غمگینی ایستاده است ، در همهمه باد
و صدای پای تو می آید
با چشمانی بسته تو را می بیند
تو از او می گذری و نمی شنا سی اش

Saturday, September 8, 2012

دنیا

چه دنیایی! ب
دنیایی پر از مرد
مردهایی با مثانه های کوچک و دستشویی لازم

مردهایی بی ادب
تو را می بینند اما لبخند نمی زنند و روزبخیر نمی گویند

گویی برای دیدنت دست و پا می زنند 
ولی بودنشان مانند مجلس ختم است

چه دنیایی! ب
دنیایی پراز مرد
مردهایی با دهان های گشاد و دل های تنگ
مردهایی که باهمه جای بدنشان فکر می کنند به غیر از مغزشان