نوشتنم نمی یاد
هزار فکر گره خورده تو کله ام کلاف شده
سر هر کدوم رو می کشم
به صدتا گره می خوره و گوله می شه
هزار فکر کرک و گوله تو سرم سنگینی می کنه
اما
نوشتنم نمی یاد
Wednesday, October 10, 2012
نیستی
تو نبودی
در تمام اشک های یخ زده ام، لرزیدن های دست و دلم
در تمام صدای خش خش برگ های پاییزی
در تمام رد پاهای گم شده
در تمام این سال های دور
در تمام این خوشی های جرقه ای
تو نبودی
...
به انتظارت نشستم
شاید منتظر زاده شدم
قامتت را خیال کردم
لحظه لحظه آمدنت را دنبال کردم
و نیامدی
...
می دانم نمی آیی
می دانم قرار نبود بیایی
ولی احمقانه باز منتظر آمدنت هستم
و می دانم نمی آیی چون نبودی
هیچوقت نبودی
در تمام اشک های یخ زده ام، لرزیدن های دست و دلم
در تمام صدای خش خش برگ های پاییزی
در تمام رد پاهای گم شده
در تمام این سال های دور
در تمام این خوشی های جرقه ای
تو نبودی
...
به انتظارت نشستم
شاید منتظر زاده شدم
قامتت را خیال کردم
لحظه لحظه آمدنت را دنبال کردم
و نیامدی
...
می دانم نمی آیی
می دانم قرار نبود بیایی
ولی احمقانه باز منتظر آمدنت هستم
و می دانم نمی آیی چون نبودی
هیچوقت نبودی
Thursday, October 4, 2012
بو
همه آدم ها بوی خداحافظی می دهند
کسی برای ماندن نیامده است
همه رهگذرند
کسی ریشه نمی دواند
کسی در کنار ساحل تو لنگر نمی افکند
...
بوسه ها بوی بازار ماهی فروش ها
دست ها بوی گس خرمالو
و چشم ها بوی نان شب مانده
...
همه آدم ها بوی خداحافظی می دهند
Monday, September 17, 2012
تو
چشمانم را که می بندم ، می آیی
صدای گام هایت را می شناسم
با چشمانی بسته می بینمت
تو از گذشته های من می آیی
از آن دورها
...
نیا مده بودی که بمانی
آمدی نقشی بر خاطراتم بکشی و بروی
آمدی جوانی من را در قاب بگیری و با خود ببری
...
به نیم نگاهی آمده بودی و رفتی
در گذشته من گم شدی
با تو جوانیم گم شد
سر خوشی ام
سبکبالیم
و جوانیم
...
صدای تو را گم کردم
نگاهت را
صدای پایت را
و
در همهمه دنیا گم شدم
...
روزی که تو رفتی باد می آمد و
بوی درختان تبر زده را بر سرم می ریخت
روزی که تو رفتی باد مرا برد
شاید هم تو را
...
در میانه راه بانوی غمگینی ایستاده است ، در همهمه باد
و صدای پای تو می آید
با چشمانی بسته تو را می بیند
تو از او می گذری و نمی شنا سی اش
Saturday, September 8, 2012
دنیا
چه دنیایی! ب
دنیایی پر از مرد
مردهایی با مثانه های کوچک و دستشویی لازم
مردهایی بی ادب
تو را می بینند اما لبخند نمی زنند و روزبخیر نمی گویند
گویی برای دیدنت دست و پا می زنند
ولی بودنشان مانند مجلس ختم است
چه دنیایی! ب
دنیایی پراز مرد
مردهایی با دهان های گشاد و دل های تنگ
مردهایی که باهمه جای بدنشان فکر می کنند به غیر از مغزشان
Wednesday, September 5, 2012
سرگیجه
هزار قناری مرده در قلب من می خوانند
هزار چشمه خشکیده در چشمانم می جوشند
هزار کبوتر مرده در دستان من آشیانه می کنند
هزار تناب نبافته به دور پاهایم حلقه می زند
هزار شب سیاه بر سرم می بارد
...
در این سرگیجه دنیا فرو می روم
هزار چشمه خشکیده در چشمانم می جوشند
هزار کبوتر مرده در دستان من آشیانه می کنند
هزار تناب نبافته به دور پاهایم حلقه می زند
هزار شب سیاه بر سرم می بارد
...
در این سرگیجه دنیا فرو می روم
Tuesday, September 4, 2012
کوله بار کودکی را که سالهاست به دوش می کشم ، چندی بر زمین می گذارم تا شانه های خسته و فرتوتم دمی بیاساید
این کوله باری که تنها بارهای خستگی من را نمی کشد
...
هر روز و هر لحظه کسی تکه ای از ترس داخلش انداخت و من به دوش کشیدمش
کوله بار خستگی من
...
ترس از زن بودن
ترس از زیبا بودن
ترس از عاشق شدن
ترس از معشوق بودن
بی پروا خندیدن
حتا دویدن
سرشاد آوازی سر دادن
یا پنهانی سیگاری دود کردن
ترس از اینکه باشی
گاهی لوندی کنی
از زن بودنت حظ ببری
...
و پشت این کوله بار قایم شدم ، به قامت یک مرد
نگاه مهربان و گاه شیطنت بار را ته ته کوله بار چپاندم
و نگاه سرد مردانه را به صورتم دوختم
چقدر قهقه های مرده در این کوله بار ریختم
و تمامی بوسه هایی که هیچگاه به سوی هیچ کسی پر نکشید
و تمامی واژه های عاشقانه ای که در سینه ام مرد
...
تمامی خوشی و لذت های زندگی گناه بود و سختی کشیدن و دم برنیاوردن عین ثواب
آنفدر که از لذت بردن شرمسار می شوم
از موی افشانم شرمنده می شوم
از قهقه ام
از نگاهی که گاهی شیطنت می کند
از دستی که گاهی بر شانه ای جا خوش می کند
از پیاده روی های نیمه شب
از شنیدن حرف های عاشقانه
از زیبا شدن
از زن بودن شرمنده می شود
از اینکه هستم
Subscribe to:
Posts (Atom)