وقتی فکر می کنم من از هر ایرانی ایرانی تر هستم ولی در ایران و با ایرانی ها انقدر تنها باشم قلبم می گیرد
وقتی فکر می کنم جایی که فکر می کنی خانه است، تو را انقدر فشار می دهد که له می شوی
انقدر که خفه می شوی
انقدر که راهی به جز رفتن نداری قلبم می گیرد
وقتی می بینم از وطن تنها یک نام مانده و یک دلتنگی که سایه اش همه جا ، سایه من است دیگر دلی برایم نمی ماند
...
من گم شده ام
Sunday, October 17, 2010
گم شده ام
راه خانه را پیدا نمی کنم
کوچه ها را نمی شناسم
این کدام خیابان است؟
...
فریده می آید
شاد است و تندرست
می گویید مهمانی دارد کسی به مهمانیش نمی رود
می گویم می روم
راستی چند سال است فریده مرده؟
...
می ترسم به سوی خانه می دوم
صدایی دنبالم می کند
می دوم
سیل می آید
و همه خواب من را می پوشاند
...
در خیابانم
خیابان پهلوی
روسریم کو؟
کجا بروم؟
روسریم کو؟
...
چشم می گشایم
روز است
و من در تورنتو هستم
...
این زندگی دو گانه خسته ام می کند
شب ها در تهران
روزها در تورنتو
...
من گم شده ام
کوچه ها را نمی شناسم
این کدام خیابان است؟
...
فریده می آید
شاد است و تندرست
می گویید مهمانی دارد کسی به مهمانیش نمی رود
می گویم می روم
راستی چند سال است فریده مرده؟
...
می ترسم به سوی خانه می دوم
صدایی دنبالم می کند
می دوم
سیل می آید
و همه خواب من را می پوشاند
...
در خیابانم
خیابان پهلوی
روسریم کو؟
کجا بروم؟
روسریم کو؟
...
چشم می گشایم
روز است
و من در تورنتو هستم
...
این زندگی دو گانه خسته ام می کند
شب ها در تهران
روزها در تورنتو
...
من گم شده ام
Sunday, October 10, 2010
چاه
تلفن که جواب می دادی می رفتی توی کوچه یا حمام
وقتی کنار هم بودی زودی سرو ته تلفن ها تو هم می آوردی
انقدر که عادتم شد وقتی موبایلت زنگ می زنه دور شم
و از هم دور شدیم
اصلن نزدیک بودیم؟
هیچ وقت آدرس و تلفن محل کارت رو ندادی
یک شماره تو دفتر تلفن نوشته بودی که مال هیچ کجا بود
فکر می کردم اگر نبینم حرمت خودم رو حفظ کردم
می گفتی می ری اون دور دورا سر کار
تا اینکه یک بار کیلومتر شمار ماشینت رو چک کردم
انگار اون دور دورا تنها سه کیلومتر دور تر بود
ولی فاصله مون به اندازه دور دورا داشت می شد
دلخوشی م این بود که می ریم
دوباره از اول شروع می کنیم
نمی دونستم تنها یک بار می شه از اول شروع کرد و بعد از اون فقط تموم کردنه
مثه یه احمق تمام عیار بهت اعتماد داشتم
تا اینکه از حسابم پول برداشتی
وقتی فهمیدم گفتی خودم به حسابت واریز کردم
و بعد گفتی که گفتم خودت به حسابت واریز کنی
آخر سر هم گفتی یادت رفته بود بگی
چقدر سخته تو منو فقط یه احمق می بینی
اومدیم این ور آب
باز نارو زدی
من تو اشکام غرق شدم
گفتم برگردی
بری
شاید ته دلم فکر می کردم به خودت می آیی
شاید فکر کردم یادت بیاد یه زمانی اون دور دورا دوستم داشتی
ولی الان فقط دنبال سوغاتی خریدنی
وقتی کنار هم بودی زودی سرو ته تلفن ها تو هم می آوردی
انقدر که عادتم شد وقتی موبایلت زنگ می زنه دور شم
و از هم دور شدیم
اصلن نزدیک بودیم؟
هیچ وقت آدرس و تلفن محل کارت رو ندادی
یک شماره تو دفتر تلفن نوشته بودی که مال هیچ کجا بود
فکر می کردم اگر نبینم حرمت خودم رو حفظ کردم
می گفتی می ری اون دور دورا سر کار
تا اینکه یک بار کیلومتر شمار ماشینت رو چک کردم
انگار اون دور دورا تنها سه کیلومتر دور تر بود
ولی فاصله مون به اندازه دور دورا داشت می شد
دلخوشی م این بود که می ریم
دوباره از اول شروع می کنیم
نمی دونستم تنها یک بار می شه از اول شروع کرد و بعد از اون فقط تموم کردنه
مثه یه احمق تمام عیار بهت اعتماد داشتم
تا اینکه از حسابم پول برداشتی
وقتی فهمیدم گفتی خودم به حسابت واریز کردم
و بعد گفتی که گفتم خودت به حسابت واریز کنی
آخر سر هم گفتی یادت رفته بود بگی
چقدر سخته تو منو فقط یه احمق می بینی
اومدیم این ور آب
باز نارو زدی
من تو اشکام غرق شدم
گفتم برگردی
بری
شاید ته دلم فکر می کردم به خودت می آیی
شاید فکر کردم یادت بیاد یه زمانی اون دور دورا دوستم داشتی
ولی الان فقط دنبال سوغاتی خریدنی
Sunday, September 26, 2010
اجاره کردن
داشتم وبلاگ می خواندم دیدم برخی برای اجاره کردن خانه یا آپارتمان دچار کمی دردسر شده اند
گفتم بنویسم شاید روزی به درد کسی بخورد
هر آپارتمانی قانون خود را دارد
من از چند جا پرس و جو کردم
برخی تضمین می خواهند
فرم مالیاتی
ضامن یا کارت اعتباری
اما من تنها با دادن یک نامه از بانک که نشان می داد به اندازه کافی پول دارم که اجاره بها را پرداخت کنم و یک قطعه چک تضمینی برابر اجاره بها نخستین و آخرین ماه
در ابتدا نیز گفتم که تازه وارد هستم و کار ندارم و در نتیجه فرم مالیات هم پر نکرده ام
Thursday, September 9, 2010
Sunday, August 8, 2010
...
یادت نمی یاد
وقتی به دنیا اومدی من مدرسه نرفتم
دلم گرفته بود
دلم نمی خواست کسی به دنیای من بیاد اما تو اومده بودی
دوستت نداشتم
زشت بود ولی مظلوم
دوستت نداشتم
ولی بودی
کاری هم باهات نداشتم
بزرگ شدی
بهت عادت کردم
پشتت بودم
بهت آوازای قدیمی یاد می دادم
سر کلاس موسیقیت جنگ می کردم که کلاس بری
بهت درس می دادم
و بهت عادت می کردم
باهم فیلم می دیدیم
گاهی بهم پناه می اوردی
گاهی دلم رو می شکوندی
گاهی پیدات نمی شد
و بهت عادت می کردم
...
تو می ری اون سر دنیا
من می رم اون سر تر دنیا
...
و تنها منم که بهت عادت کردم
به خل بازیهات
به بلند پروازیهات
به خل بازیهات
...
داری می ری و نمی دونی که از همین الان چقدر دلم برات تنگ شده
داری می ری و نمی دونی از همین الان حالم بده
...
داری می ری و نمی دونی شاید هیچوقت همدیگرو نبینیم
...
داری می ری و نمی دونی تنها توخانواده من بودی
داری می ری و تمام بچگیهات جلومه
...
خواب
یه چند وقتی بهم آل زده
شبا خوابم نمی بره
دراز کشیدم رو تخت
سر رو ته
چشم که بستم
دیدم یه جایی هستم که نازنین نیست و باس باشه
چقدر زار زدم
نازنین کجایی
نازنین مرده بود
...
نازنین
چهارده ساله که رفته
نامزدی
زنگ زدی که نامزدیته
بهانه آوردم
گفتی که ازتون عکس می گیرم بیرون از خونه
گفتم آره
گفتی می دونی بهونه می یارم که نیام
گفتم نه ولی بهانه بود
دلم می خواست بیام
ولی به جز خودت دلم نمی خواد کسی رو ببینم
دلم می خواست شادیتو ببینم
ولی نمی شه
دو هفته دیگه هم می ری
شاید دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم
یه ماه دیگه هم می رم
شاید دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم
دلم می گیره
شاید هیچوقت
Subscribe to:
Posts (Atom)